تبليغاتX
سنگ صبور
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
 

همه ی ما وسیله ایم برای کمک به همدیگر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 0:13  توسط شبنم  | 

  در مورد مطلب قبلی:

واقعا چرا باید این یه داستان خیالی باشه. حتما شما هم اطرافتون کسانی رو دیدین که عاشق شدن پس نمی تونیم بگیم که عشق مال این زمونه نیست. ولی اکثر کسانی که یه تجربه رو داشتن پایانی شیرینی رو تجربه نکردن. چرا؟ من هم خیلی ها رو دیدم که شاید خودشون ندونن که عاشقن و دارن احساسی تصمیم می گیرن (و البته قبول نظر دیگران خیلی براشون سخته). خب خوبه که شخص مقابل با شناخت کامل انتخاب بشه تا مشکل بعدش کمتر باشه ولی این اتفاق کم تر میفته نه؟

اول داستان همیشه اتفاق میفته ولی بعد یه مدت شرایط عوض میشه. یا از هم جدا می شن یا یه زندگی رو شروع میکنن که با رویاشون خیلی فرق میکنه. دیگه تو زندگی باید با واقعیت ها کنار بیان نه با احساس. دیگه زندگی میشه میدان قدرت نمایی و ... . شما چند نفر، چند تا پدر و مادر رو دیدین که اول عاشق هم بودن و به خاطر رسیدن به همدیگه حاضر شدن جلوی خانوادشون و علایقشون وایستن ولی بعد فقط دعوا و ناراحتی داشتن و خوشبخت نبودن؟ چرا مردم به چیزایی که اول می گن عمل نمی کنن؟ چرا فقط تا وقتی از اون مسائل استفاده میکنن که به طرفشون برسن و بعد فکر میکنن که دیگه به هدفشون رسیدن برخوردا عوض میشه؟ مگه اون حرفا چیزایی نبوده که واسه طرف یه آینده روشن رو به نمایش گذاشته، خب چرا نمی خوان تو همون آینده زندگی کنن؟ چرا همیشه بدترین انتخابها رو می کنیم؟ چند بار باید یه چیز تجربه بشه؟ حتما باید خودمون تجربه کنیم؟ 

به نظر من میشه آخر داستان واقعیت باشه و فکر نکنیم این فقط یه خیاله.

 

یه چیز دیگه به نظر من خیلی ها بلد نیستن چطور احساسشون رو بیان کنن و نیاز دارن کسی بهشون یاد بده (وقتی تو خانواده و جامعه ندیدن از کجا باید یاد بگیرن؟) همچین کسانی ساده تر به دام عاشق پیشه های فرصت طلب میفتن و ساده تر تحت تاثیر حرفها قرار می گیرن و بعد افسرده می شن یا حتی کارشون به خودکشی و ... می کشه. لطفا با نظراتون کمکم کنید .

 

به امید روزی که همه یاد بگیریم عشق بورزیم و دیگران رو به خاطر خودشون دوست داشته باشیم و همه خوشبخت بشیم و خوشبخت باقی بمونیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/14ساعت 10:39  توسط شبنم  | 

 

You Know,

I Can't Smile Without You.

I Can't Laugh And I Can't Sing.

I'm Finding It Hard, To Do Anything.

You See, I Feel Sad when you're Sad,

I Feel Glad when you're Glad.

If you only knew what I'm going through

I Just Can’t Smile Without You…

You came along just like a Song, and brightened my Day.

Who would've believed that you were Part of Dream?

And Now You Know,

I Can't Smile Without You…

image hosting by http://hostedpictures.com/

 ..... داشت زندگی می کرد. می خندید، ناراحت می شد، تو رویاهاش غرق می شد. چند وقت بود که یکی دوستش داشت و اون می خواست به پاس این هدیه خدا، با تمام وجود جواب دوست داشتن اون رو بده. دیگه اصلا به خودش فکر نمی کرد. حتی رسیدن به نیازهای روزمره مثل خوردن و خوابیدن رو به خاطر اون کنار گذاشته بود. کارهایی رو می کرد که دوستش می خواست، دیگه همه ی رویاهای کودکی و آرزوهای بچه گانش رو فراموش کرده بود. می خواست فقط به اون برسه و هر چیزی رو که می خواد بهش هدیه کنه. خیلی ساده مسائلی که در ذهنش غیر ممکن بود، براش ممکن شد و شیرین و لذت بخش. ولی می ترسید، می ترسید بهش نرسه. می ترسید از دستش بده، یه وقت هایی  شک مثه خوره وجودش رو می خورد ولی سعی می کرد باور کنه که برای همیشه مال همدیگن. اون به روشنترین آینده نگاه می کرد و فکر می کرد که حقشه مال اون باشه.

دوستش بهش چطور عشق ورزیدن و بیان کردن احساس رو یاد داد. لذت گرفتن اولین شاخه گل عمرش، لذت شنیدن زیباترین کلمات دنیا و خیلی چیزای دیگه رو بهش داد. اون واسه داشتن لحظات شیرین موقت حاضر بود بزرگ ترین سرمایه هاش رو با رضایت تقدیمش کنه.

فقط بودن اون براش کافی بود. سختی های زندگی رو به راحتی تحمل می کرد. اونا می تونستند واسه همیشه پیش هم باشن و با رسیدنشون به هم، آرامش رو هر روز به هم هدیه می دادن. هر روز قسمت های بیشتری از وجود هم را می شناختن و درک می کردن و علاقه شون بیشتر و بیشتر و زندگی شیرین تر می شد.  اونا خوشبخت ترین زوج دنیا می شدن و بچه شون خوشبخت ترین بچه دنیا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 0:14  توسط شبنم  | 

 

image hosting by http://hostedpictures.com/

عکس و شعر: احسان شاهین صفت  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 12:5  توسط شبنم  |