|
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
|
|
|
|
||||
|
داستانی آموزنده با الهام از لورن آیزلی (مردی بی نظیر که به بهترین شکل دو فرهنگ را در هم آمیخت. او دانشمند و شاعر بود و از آن دو دیدگاه به زیبایی درباره دنیای ما و نقش ما در آن، مطلب می نوشت.) **************************************************************** روزگاری مرد فرزانه ای بود که برای نوشتن مطالبش به کنار ساحل می رفت. او عادت داشت قبل از شروع کارش در ساحل قدم بزند. یک روز که در ساحل راه می رفت، هنگامی که به پایین نگاه کرد کسی را دید که حرکاتش شبیه به رقص بود. او از آنکه کسی در آن موقع برقصد لبخندی زد و تندتر حرکت کرد تا به او برسد. وقتی که نزدیک تر شد دید که او مردی جوان است که نمی رقصد و در عوض روی ساحل خم می شود و چیزی را بر می دارد و خیلی آرام آن را به اقیانوس پرتاب می کند. هنگامی که مرد فرزانه به او نزدیک شد صدایش کرد و از او پرسید: چکار می کنید؟ مرد جوان درنگ کرد، به بالا نگریست و جواب داد: ستاره ی دریایی به اقیانوس می اندازم. فرزانه: چرا؟ جوان: خورشید بالا آمده و مد فرو می رود و اگر آنها را به اقیانوس نیاندازم خواهند مرد. فرزانه: اما جوان مگر نمی دانی که ساحل کیلومترها امتداد یافته و در کنارش میلیونها ستاره دریایی هست، ممکن نیست که بتوانی تاثیر بگذاری. مرد جوان مودبانه گوش کرد، خم شد ستاره ی دیگری برداشت و آن را در پشت امواج شکننده به اقیانوس انداخت و گفت: "برای آن یکی که موثر بود." پاسخش آن مرد را متحیرکرد، او آشفته شده بود. نمی دانست چطور جواب دهد بنابراین به کلبه اش بازگشت تا نوشته هایش را از سر گیرد. تمام طول روز (وقتی می نوشت) تصویر آن جوان در نظرش بود، سعی می کرد توجهی نکند اما آن تصویر پابرجا ماند. بلاخره متوجه شد که او به عنوان دانشمند و شاعر به ماهیت اصلی عمل مرد جوان پی نبرده بود. زیرا دریافت که مرد جوان با آن کارش تصمیم گرفته بود که تنها نظاره گر گذر زندگی نباشد. بلکه تصمیم گرفته بود در جهان عامل، فاعل و منشا اثر باشد. مرد از خودش خجالت کشید.آن شب آشفته حال به رخت خواب رفت. صبح از خواب بیدار شد، می دانست باید کاری کند، بنابراین به راه افتاد به ساحل رفت و مرد جوان را یافت و همراه او روز را به انداختن ستاره دریایی به اقیانوس سپری کرد. عمل آن مرد جوان نمایانگر چیزی با اهمیت برای تک تک ماست: ما همگی توانایی اثرگذاری را داریم و اگر بتوانیم مانند آن مرد جوان به این موهبت واقف شویم، با قدرت بینشمان صاحب نیروی شکل بخشی به آینده مان می شویم و این چالشی برای من و برای شماست. هر کدام از ما باید ستاره ی دریایمان را بیابیم و اگر ستاره هایمان را خوب و خردمندانه پرتاب کنیم، بدون تردید قرن 21ام جای بسیار خوبی خواهد بود.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خود کودکم. کودکی ضعیف و ناتوان که جوینده ی مهر است و با یافتن آن، به بهترین شکل پذیرای آن و دهنده اش خواهد بود. پذیرای او که هرازچندگاهی به سراغم می آید و ترکم می گوید. اما ... دورنم، طفلی بسیار کوچک و ناقص نفس می کشد. من تنها کسی هستم که وظیفه دارد او را نگهداری کند و میزبانی لایق برایش باشد و او را کامل کند. طفلم، زنده است. جگر گوشه ام از جنس من است، درون من است؛ وجودش را احساس می کنم. باید حامی او باشم. اجازه نخواهم داد کوچکترین حرف ناراحت کننده ای از دنیای بیرون بشنود. هر روز و هر شب با او سخن می گویم، از زیبایی ها و خوبی ها. او دورن من رشد می کند و آگاه و آگاهتر می شود. او بسیار زیباست، زیبایی می بیند، زیبایی خلق می کند........ نه، کسی نمی تواند پاره تنم را از من جدا کند. خدای مهربان به من کمک می کند تا او را از خطرات حفظ کنم. من کودکم را نخواهم کشت. او حق زندگی کردن دارد. تا آن زمان که با من است نه او تنهاست و نه من. او همیشه به سخنانم گوش فرا می دهد با اشتیاق. هنگامی که زمانش فرا می رسد از جسمم جدا شود و به عنوان موجودی کامل به جهان قدم بگذارد، باز هم ما با هم ایم، همراه هم، همراز هم. ................ آری، این سرانجام اوست دورن من و آغازی دیگر برایش. دوستت دارم کودکم.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند ماهه که زندگی واسه من کاملا تغییر کرده و دارم با دنیای دیگه ای که خیلی هم دوستش دارم، آشنا می شم و ازش لذت می برم و هر روز چیز جدیدی (در کنار سختی هاش) یاد می گیرم. بعد از یه مدت که به خودم مرخصی داده بودم دوباره برگشتم دانشگاه با یه روحیه خوب و اعتماد به نفس بالا و از اولین روز کلاس باز لذت یاد گرفتن رو چشیدم و دیدم که می خوام بازم خوب یاد بگیرم و این بار هم یاد بدم ولی فقط به کسانی که ارزشش رو دارن. دیگه ناراحت نیستم که دوستام چطور جواب زحمتهام رو دادن و چطور پروژه هام رو (در نبودن من) استفاده کردن و چقد هم پشت سرم حرف زدن. اگه هم الان اینجا گفتم برای اینه که اگه خوندن به خودشون بیان. با دیدن برخورداشون یاد حرف خانم میرهاشمی (استاد عزیزم) میفتم که: «هر کسی لیاقت نداره دوست خوب باشه». تازه این رسم زمونه ی ما شده نمیشه شکایتی کرد. از اینکه این مدت به جای اون محیط، تو جمعی بودم که به جای غیبت کردن و سو استفاده کردن از بقیه، به فکر کمک به همدیگه و پرورش توانایی های خود و دیگران بودن و هستن، خیلی خوشحالم. دوست دارم تا می تونم ذهنم رو پرورش بدم و به خیلی ها کمک کنم. راستی تو دانشگاه واسه ماه رمضون مسابقه شطرنج برگزار شد منم شرکت کردم با اینکه خیلی وقت بود گذاشته بودمش کنار- اول شدم. تو هر بازی یه چیزی یاد می گرفتم خیلی خوب بود. بعد هر بازی هم با حریفام دوست میشدم و یه عالمه حرف می زدیم (البته من بیشتر شنونده بودم) و آخر بازی ها دیدم که دارم همه ی چیزایی رو که بلدم به دوستام یاد میدم و احساس خیلی خوبی دارم. خودمم باید برم کلاس تا حرفه ای بشم واسه مسابقه های کشوری. این ترم یه عالمه پروژه دارم. وقتم خیلی کمه یعنی حتما برنامه ریزی من خوب نیست. البته خیلی وقتم تو راه میگذره. راستی یه عالمه نرم افزار جدید یاد می گیرم تقریبا همه ی کلاسام عملیه. دیگه اینکه می خوام با دوستام واسه رشته مون نشریه راه بندازیم. تو خونه هم که همیشه تو نتم و مطلب جدید می گیرم و شطرنج بازی میکنم و وبلاگ دوستام رو می بینم و .... چندتا کتاب خیلی خوب هم دارم که همه نصفه موندن و نمی دونم چطور تمومشون کنم. می گم شما هم بخونین. کتاب معلم یک دقیقه ای که بهمون یاد می ده خودمون معلم خودمون باشیم و هر چی لازم داریم به خودمون یاد بدیم و میگه هیچ چیزی ارزش اینو نداره که بیشتر از یه دقیقه وقت واسش بذاری و از هدف یک دقیقه ای، تشویق یک دقیقه ای و جبران یک دقیقه ای حرف میزنه. کلمه به کلمه کتاب خوندنیه و به نظر من نمیشه خلاصه اش کرد سعی کنید حتما بخونیدش. کتاب زهیر و راز اوشو رو هم دارم می خونم. آیین دوستیابی هم خیلی جالب بود که باید یه خلاصه ازش واسه خودم بنویسم و بدم به صاحبش. دوست دارم هر چی از کتابا یاد می گیرم بذارم تو وبلاگم که بقیه استفاده کنن اما تا حالا وقت نکردم. با یه مسائل دیگه ای هم این مدت دست و پنجه نرم می کردم که امیدوارم عاقبتش خوب بشه و مشکلا حل بشه و می دونم که این طور میشه چون این هدف منه و حتما بهش می رسم. واسه همه ی مردم خوبمون آرزوی موفقیت می کنم مخصوصا شما.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما تو زندگی با آدم های زیادی برخورد می کنیم. در مکان های متفاوت؛ خونه، مدرسه، دانشگاه، محل کار، تاکسی، مترو، اینترنت یا .... بعضی ها یک عمر با ما می مونن و بعضی ها فقط انقد که بگی: ببخشید ساعت چنده؟ در سخت ترین شرایط یک نجوای عاشقانه می تونه نسیمی باشه که تو رو به یه طوفان تبدیل کنه و همین طور یک نجوای اهریمنی می تونه بهترین رویاتو به بدترین کابوس تبدیل کنه. "زندگی صحنه ی زیبای هنرمندی ماست. هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود. به نظر من هیچ برخوردی تصادفی نیست باید همیشه سعی کنیم که از هر برخوردی یه تجربه ی خوب برداشت کنیم و خاطره ی خوبی هم از خودمون برای بقیه باقی بگذاریم شاید فردا دیگه تو این دنیا نبودیم پس امروز تا می تونیم خوب باشیم. با تشکر از م. نیک پندار
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دانم چه بگویم. بغض غریبی گلویم را می فشارد. خسته ام. نمی خواهم اما خسته ام. می گفت: خستگی را کنار بگذار، به آرامش بیاندیش. روزهای خوب و روشن را ببین که در پس این روزهای ابری خواهد آمد. خوب حرف می زند. مرا درک می کند. تمام حرفهایم را می داند؛ نمی خواهم مرا پیش بینی کند. اما شاید اینطور بهتر باشد، چرا که دیگر سخن نمی گویم. اما او حرف زدنم را دوست دارد. همیشه می گوید: صحبت کن، حرف بزن. اما حرف زدن برایم دشوار است، می خواهم بگویم ولی نمی توانم، نمی دانم چرا؟ درست آنجا که باید بگویم نمی توانم و در آن وقت او تنها کسی است که در کنار من است. نگاهم می کند، صدایم می کند. اما من هیچ نمی گویم، باز هم، دوباره و چند باره. نگاهم می کند و صدایم هم.........
|
|||||
|
|||||