|
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
|
|
|
|
||||
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه چگونه زير غلتكي ميرود
و گفتن كه سگ من نبود ساده است ستايش گلي چيدنش و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد ساده است بهرهجويي از انساني دوست داشتنش بي احساس عشقي او را به خود وانهادن و گفتن كه ديگر نمي شناسمش. ساده است لغزشهاي خود را شناختن با ديگران زيستن، به حساب ايشان و گفتن كه من اينچنينم… ساده است كه چگونه ميزي باري، زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
* کسی که هدفی روشن داشته باشد حتی در نا هموارترين راه ها به جلو می رود. شخص بدون هدف در هموارترين راه ها هم پيشرفتی نخواهد داشت.
* هر چه بالاتر می روی از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر بنظر میرسی.
**************************************************
"نميدانم رسيدن چيست؟ اما بي گمان مقصدي هست که همه ي وجودم بسوي آن جاري ميشود. کاش ميمردم و دوباره زنده ميشدم و ميديدم که دنيا شکل ديگريست . دنيا اينهمه ظالم نيست، و مردم اين خصلت هميشگي خود را فراموش کرده اند. و هيچکس دور خانه اش ديوار نکشيده است. معتاد شدن به عادت هاي مضحک زندگي و تسليم شدن به حدها و ديوارها کاري برخلاف جهت طبيعت است." |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تصمیم گرفتم برم بیرون، کیفم رو برداشتم توش رو نگاه کردم پر از اسکناس بود و اسباب بازی های کوچیک فکری و قشنگ و خوراکی های خوشمزه. با لبخند راه افتادم. تو راه، هر گوشه وکناری پر بود از کسانی که می خواستم بهشون کمک کنم با اطمینان جلو می رفتم و با علاقه و احترام سهمشون رو از دارائی که نمی دونستم چطور بلاخره بهش رسیدم، پرداخت می کردم. بهترین احساس دنیا رو داشتم وقتی می دیدم خوشحالن و واسه چند لحظه مشکلای دیگه رو فراموش می کردن. همیشه آرزو داشتم اونقد پول داشته باشم که به هر کی احتیاج داره کمک کنم، کمک به بچه هایی که هوش رو میشه تو چشماشون خوند ولی نمی تونن از این استعدادشون استفاده کنن، دادن یه کیک به بچه ای که گرسنه نگاه زنی می کنه که با ولع داره خوراکیش رو می خوره، هدیه دادن به خواهر و برادری که باهم مهربونن با هم بازی میکنن و نگاه کردن بهشون لبخند رو رو لبات میاره و تشکر از مادرشون به خاطر چیزایی که بهشون یاد داده. احساس رضایت می کردم. تو دفترم بودم و باید برنامه هایی رو که داشتم عملی می کردم. اول رفتم محله های کم درآمد شهر و با کمک دوستم مقدمات تاسیس 2 تا آموزشگاه زبان، کامپیوتر و سالن ورزشی رو آماده کردیم. طبقه اول میشد سالن ورزش، طبقه دوم قسمت کامپیوتر و طبقه سوم زبان. ساختمون استوانه ای شکل بود و وسط اون محوطه مخصوص ژیمناستیک و باله بود که بالاش خالی بود و از طبقه های بالا میشد اونجا رو دید. امکانات تا حد توان بهترین ها بود و خیلی قشنگ چیده شدند. با پرسنل بسیار خوش برخورد و بامعلومات که می خواستن اطلاعاتشون رو به کوچیک ترهای باهوش منتقل کنن و عاشق کارشون بودن. حالا این بچه ها می تونستن به جای اینکه وقتشون رو تو کوچه بگذرونن و از ناعدالتی خدا شکایت کنن، رشد کنن و موفق بشن و به جاهایی برسن که پولدارا هم نمی تونن. خودم همون جا درس هم می دادم با علاقه و هر روز چیزی ازشون یاد می گرفتم. با هم حسابی دوست بودیم و فکر جدایی رو نمی کردیم. دیگه تو خیابونا دعوای مردا با زنهاشون رو نمی دیدم. همه به هم احترام میذاشتن و همدیگه رو دوست داشتن، وجود همدیگه رو تصاحب نمی کردن، به هم دروغ نمی گفتن، همدیگه رو تنها نمی ذاشتن، همه جا پر بود از زوجای عاشق، کسی واسه دیگران زندگی نمی کرد، مدرک نمی گرفت، کمر کسی واسه حرف مردم زیر بار قرض خم نمی شد... هر کس می تونست کاری رو بکنه که به نظرش درسته بدون اینکه از نگاه جامعه و مردم بترسه. دنیا قشنگ بود خیلی قشنگ. خوشحال بودم از اینکه دنیا رو این طور می دیدم. خدا رو شکر کردم واسه این همه نعمت و قشنگی. خواستم با دوستم تماس بگیرم و این همه خبرای خوب رو بهش بدم، یه دفعه چشامو باز کردم صبح شده بود باید خودم رو آماده می کردم رفتم تو کیفم رو نگاه کردم توش خالی بود مثه قبل، فهمیدم واقعیت اینه و سعی کردم رویاهام رو فراموش کنم. دنیا تغییری نکرده بود منم نمی تونستم کارایی رو بکنم که می خواستم. اما می دونستم خوابم به واقعیت تبدیل میشه. فقط صبر میخواد. من آینده رو دیدم. باید بسازمش. همون شکلی یا حتی قشنگ تر. بازم لبخند رضایت اومد رو لبام. آینده قشنگِ من منتظرم باش خیلی زود میام پیشت. |
|||||
|
|||||