|
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
|
|
|
|
||||
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن! Pablo Neruda (Chilean writer) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
* بهتر است به آینده توجه کنیم چون قرار است بقیه عمرمان را در آن بگذرانیم. * هر کسی باید رویایی داشته باشد. رویای شما مهم است، زیرا آینده تان را میسازد. * هر آنچه بیاندیشی، خلق می کنی.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فردا تولد اینجاست. اولا فکر می کردم اینجا خونمه، جایی که می تونم توش حرفام رو بزنم جایی که توش از خوبی ها می گم و از خاطراتم و هر کسی هم می تونه حرفاش رو بزنه و شاد بشه ولی... من براش صاحب خونه ی خوبی نبودم هر کسی نباید صاحب خونه بشه. اولها هر روز شایدم چند بار تو روز مطلب می نوشتم ولی حالا. بگذریم. یه فکر دیگه که در مورد اینجا می کردم اینه که وبم، بچه ی منه که من به دنیا آوردمش و حالا باید بزرگش کنم و باید هر روز یه چیزی یادش بدم با دوستای جدید آشناش کنم و همه ی حرفام رو باهاش بزنم و درددل کنم و حرفای دوستاشو بشنوم خلاصه که مادر خوبی واسش باشم ولی فک نمی کنم مادر خوبی واسش بودم، هر کسی نباید مادر بشه. چقد دوست داشتم که بعضی وقتا اینجا بنویسم ولی نمی تونستم چقد دوست داشتم که از اینجا با ... حرف بزنم. آخه مشوق اصلیم اون بود. تو این یه سال من خیلی عوض شدم و مسائل زیادی برام پیش اومد از اینجا هم خاطره زیاد دارم و واقعا اینجا رو، خونه ام رو و بچه ام رو دوست دارم ولی الان که سالگرد اولشه می خوام (هنوز مطمئن نیستم) زندگیی که بهش دادم رو ازش بگیرم شاید به نظر بی رحمانه بیاد ولی فک کنم که اینجوری هم واسه خودش هم واسه من بهتر باشه شاید تحملش واسم سخت باشه ولی وقتی هست و نمی تونم باهاش حرفام رو بزنم بدتر اذیت میشم. اگه منفی صحبت کردم ببخشید شاید بهتر بود الان نمی نوشتم. امیدوارم که شاد و موفق باشین. ---------------------------------------------
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قرار بود بنویسم. الان با یه داستان جالب اومدم که توسط یه دوست خوب بهم رسیده. به نظرم جالبه و آموزنده و جای بحث داره. شما هم بخونیدش و فکر کنید که اگه جای خانومه بودین چکار می کردین. شاد باشین. --------------------- یک شب در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. زن برای اینکه این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. زن غرق مطالعه بود که متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای اینکه مشکل و ناراحتی پیش نیاید، چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان به مطالعه کتاب ادامه داد. هرازچندگاهی کلوچه ای را هم برمی داشت و می خورد. زن به ساعتش نگاهی انداخت و در همین حال متوجه شد که دزد بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده. هر چه می گذشت زن بیشتر عصبانی میشد. با خودش اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم. با هر کلوچه ای که زن از داخل پاکت بر می داشت، مرد نیز بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود، زن ماند که چه کند، که ناگهان متوجه شد مرد در حالی که لبخندی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرین کلوچه را از پاکت بر داشت، آن را نصف کرد و در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد، نصف دیگر را درون دهانش گذاشت و خورد. زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خودش گفت: اوه، این مرد نه تنها دیوانه است بلکه بسیار بی ادب هم تشریف دارد. عجب آدمی! حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد، به همین دلیل به محض اینکه پرواز او را اعلام کردند، از ته دل نفس راحتی کشید. وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه نیم نگاهی به مرد نمک نشناس بیاندازد، راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپیما شد و در صندلیش جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقی مانده را نیز به اتمام برساند. دستش را که توی کیف برد متوجه شد چیز دیگری غیر از کتاب هم هست. آنرا بیرون آورد. آنچه که او جلوی چشمانش دید پاکت کلوچه ی سر بسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود.... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||